سلام
من در همسایگی تان هستم ....
من تنهای تنهام در این دنیای پر
از ادمهای رنگارنگ تنهای تنهام
کسی صدای مرا می شنود؟ کسی مرا می
بیند ؟
من از زندگی کردن سیاهی ترین
بخشَش نصیبم شده چرا ؟ نمی دانم ...
آیا باید دستهای خسته و بی جانم
را به طرف آدمهای خیالی ذهنم بکشم تا سیر شوم، تا زنده بمانم،
تا نفس بکشم .....
دیگر توان فریاد و التماس کردن به
دستهای بی مهر را ندارم
دیگر توان راه رفتن ندارم تا برای
دویدن، پاهای بی کفشم را بر آسفالت بکشم و بگریزم
از درد بی درمانی خودم ...
من
در همسایگی تان هستم باور کنید اگر نگاهتان را عمیق تر و دستهایتان را باز تر کنید
..........
برگرفته از سايت راه ِ نرفته